235 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
شايد بشه اسمش رو گذاشت احساساته جديد هنوز نه علاقه است نه دوست داشتن فقط تقريبا يه روز درميون ميبينمش و روزهايي كه شلوغيم دلتنگه هم ميشيم دارم باهاش حرف ميزنم و بي پروا ميگه چقدر دلم واست تنگ شد فردا
236 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
تمام روزم رو توي كارگاه سفالگلري ميگذرونم يا قبل يا بعد از كارگاه رو پيشِ اونم جمعه شوروم داريم و تقريبا هزاران كار داريم كه هموز تكميل نيست وقت نميكنم روزهام رو بنويسم،اين روزهاي عجيب رو ديشب رو باه
237 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
خسته ميرم توي رختخواب و باز تا صبح خواب ميبينم اما اين روزهامو دوست دارم درست گفت كه شبيه يه ساعت شنيم كه حالا چرخيده بايد از اول شروع ميكردم،بايد ميشدم همون آدمي كه ميخواستم و حالا يك قدم برداشتم و انرژي ها سه قدم اومدن سمتم تموم نشه اين روزا دوسشون دارم.
238 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
به خودم گفتم برم سفالگلري و با مكرومه تلفيقش كنم بعد ديدم نه حوصله ندارم،راهش هم دوره مصاحبه ي روزه اول رو نتونستم برم اما راستش مهم هم نبود تو پروسه ي يه داستاني قرار شد بريم و هفته ي اول رو بگذرونيم
239 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
به شوخي بحث ميكنيم و بعد دعوامون ميشه و من از ماشين پياده ميشم و اسنپ ميگيرمو ميرم خونه تمام راه حرص ميخورم و فحش ميدم به زمين و زمان شب حرف ميزنيم و ميگه يه رستورانه خوب رو به سختي رزرو كرده بوده كه منو ببره و خوشحالم كنه ولي من گند زدم طلبكار بهش ميگم مقصر تو بودي قبول نميكنه اينقدر دليل ميارم كه ...
240 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
دوستم از خونه قهر كرده و رفته شب اول رو خونه ي ما ميگذرونه فردا و پس فرداش رو خونه ي عموش،ميگه راحته اونجا ساعت ١٢دختر عموش (عطيه)زنگ ميزنه و ميگه اونجاس؟ميگم مگه پيشه تو نيست؟ كپ ميكنيم جفتمون ميفهم
241 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
بهش گفتم قبل از اينكه جواب بدم بهت بايد بريم مشاوره بايد با عقل شروعش كنيم و امروز اولين جلسه ي مشاوره است ساعت ٦.
242 • - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:52
ميريم مشاوره و بهمون ميگه همين راه كه داريد ميريد خوبه همينو بريد جلو به من ميگه اينقدر محتاط نباش و راحت تر برخورد كن ميريم دمه خونشون واسم كابلِ شارژر بياره ميبينم واسم يه عروسك خريده،بدم مياد از عر
202 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
ساعت ٣ميخوابيم و ٦مجبوريم كه بيدار شيم و حالا هم تو اوتوبانيم نمه بارون زده و همه جا خيس شده اينجور وقتا مجبوري حالت خوب باشه حتي اگه داري ميميري از خستگي خدايي كه اين روزها باوري به بودنش هم ندارم رو
203 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
هنوز هم تو ذهنم هستي حالا كه باز شلوغم ميدونم كه خيلي ساديسم دارم اما ميترسم از وقتي كه نباشي تو ذهنم دوس دارم هر آدمي وقتي چشماش رو ميبنده يا آهنگه مورده علاقش رو گوش ميده تصويرهايي باشن كه جلوي چشمه
204 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
نميفهمم چقدر گذشته كه خوابم چند ساعته كه توي خوابم پرسه ميزني چقدر سرم درد ميكنه و چقدر بده كه پررنگي اينقدر اين آهنگها آخر منو از بين ميبرن بايد سيگار بكشم.
205 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
ميدوني اوضاع هرچقدر هم كه تغيير كنه خيلي از روزها يادت نميره چشمامو بستم كه بخوابم يادم اومد اون روزي رو كه داشتم ميزه صبحانه رو جمع ميكردم بحثمون شد با بابا،ظرفه عسلو پرت كرد سمتم،نخورد بهم اما اون ل
206 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
اينطور بگم كه از سردرد رو به مرگم و فقط دو ساعت خوابه مفيد داشتم ميدوني مواجه شدن با حقيقت خيلي سخته،هميشه خواستم رو باشم،رك و رو راست هميشه خواستم خودم باشم و حالا ميتونم زار بزنم از اين شرايط منتظر
207 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
از فكرو خيال و سردرد ديگه خوابم نبرد عقب انداختنه كارهارو گذاشتم كنارو نقشه اي كه بابا بهم داده بود رو تموم كردم دو ساعتي طول كشيد ترجيه دادم براي صبحانه كافه رو كنسل كنم و نقشه رو كامل كنم وقتي بياد خونه حتما خوشحال ميشه بعد از ناهار ميرم كمكه حديث و رويا براي تحويل پروژشون بايد براي وقته مشاوره تم...
208 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
بيست و چهار ساعت بود كه چشم روي هم نذاشته بودم شيش صبح اومدم خونه سرم رو روي بالشت نگذاشته بيهوش شدم و كاش اصلا بهوش نمي اومدم از يك زماني به بعد مدام درگيره احساساته عجيبو جديدي بودم حالا هم نوبته اي
210 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
بيا خلافه جهته آب شنا كنيم بيا توي هم حل شيم ولي خودمون باشيم بيا جدا باشيم ولي شبها از دلتنگي بميريم بيا شبيه هيچ قصه ي گفته شده اي نباشيم بيا بهم قوله تا ابد بودنو نديم بيا كادوهامونو بسوزونيم بيا ع
211 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
شايد مشكل منم اما من همينم چيكار كنم؟ اصلا بگيم نا متعادل،من دقيقا همين نا متعادلم دقيقا بين خواستن و نخواستن،لذت ببريم يا زجر بكشيم،تاوان داره هر چيزي،نداره؟ بهم ميگه +عكس بده بيينمت -كجايي؟ +يه جاي
212 • - تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 15:37
دلم يهو براي رمانه همخونه تنگ شد براي يلدا همين روزها تولده شهاب بود آباژور و كروات و چند تا كارت پستال كيك خريد و قورمه سبزي پخت يا زرشك پلو يادم نيست چقدر من اين كتاب رو زندگي كردم.
176 • - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 5:03
ايجاهايه كتابه ما خيلي قشنگه دخترك ديالوگ هاي خوبي رو ميگه پسرك هم نقشش رو خوب بازي ميكنه اونها مكمل هاي خوبين ايجاهايه داستان جزو همونجاهاست كه چند بار ميخونمش.
179 • - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 5:03
بهش گفتم كاش همون صندوقداره ساده اي بودي كه فكر ميكردم هموني كه بي دليل بعد از هربار اومدنم واي ميساد جلومو سيگار ميكشيد هموني كه بهش حسه بهتري داشتم تا به تو اما تو اون نيسي شايد اگر بودي هم فرقي نميكرد آدما بيشترِ اوقات با اون چيزي كه نشون ميدن فرق دارن سكوت كرد خواب بود شايد اما نه نفسهاش نامنظم ...