تمام راه حرص ميخورم و فحش ميدم به زمين و زمان
شب حرف ميزنيم و ميگه يه رستورانه خوب رو به سختي رزرو كرده بوده كه منو ببره و خوشحالم كنه ولي من گند زدم
طلبكار بهش ميگم مقصر تو بودي
قبول نميكنه
اينقدر دليل ميارم كه عذر خواهي ميكنه ازم،منم از اون
فرداش ميريم بيرون و كسي به رويه خودش نمياره چي گذشته بينمون.
برچسب:
نویسنده: نیکان امینی