يا قبل يا بعد از كارگاه رو پيشِ اونم
جمعه شوروم داريم و تقريبا هزاران كار داريم كه هموز تكميل نيست
وقت نميكنم روزهام رو بنويسم،اين روزهاي عجيب رو
ديشب رو باهم بحث كرديم و خوابيديم،قهر نبوديم شايد بشه گفت دلخور بوديم
نميدونم امروز ميبينمش يا نه،امروز بيشتر از هميشه ميترسم از اين رابطه ميدوني چرا؟
چون نصفه شب با خوابه تو بيدار شدم و گوشيم رو چك كردم اما نه مسيجي بود نه ميس كالي
با همون چشمايِ نيمه باز حرفاي ديشبمونو خوندم و دلم واست تنگ شد
خواستم بهت بگم اما نتونستم
ميترسم،ميترسم همه چي زودتر از چيزي كه فكر ميكردم شروع شه
نميخوام شروع شيم فعلا ميفهمي؟
نميخوام بدونه اطمينان عقلي شروع كنيم،نميخوام تموم شيم به اين راحتيا
ببينمت امروز،خب؟
برچسب:
نویسنده: نیکان امینی