چشمامو بستم كه بخوابم
يادم اومد اون روزي رو كه داشتم ميزه صبحانه رو جمع ميكردم
بحثمون شد با بابا،ظرفه عسلو پرت كرد سمتم،نخورد بهم اما اون لحظه فقط به اين فكر ميكردم كه اگه خورده بود
بابا ظرف رو پرت كرده بود به هر حال وَ اگه خورده بود
يه حالتي شدم كه خون به مغزم نميرسيد تمامه ظرفهاي روي ميز روپرت ميكردم تو درو ديوار و فقط جيغ ميزدم
كه چرا سره يه بحثه به اين كوچيكي بايد همچين كاري كنه
همون مدتي بود كه تازه وي.د ميكشيدم
براي دختري شبيه من خيلي سخت بود،براي مني كه مثلا ميخواستم افتخار شه بهم اما اشتباه ميكردم
و اصلا براي خانواده اي شبيه خانواده ي من كه تاحالا كسي لب به سيگار هم نزده بود
از همون خانوادها كه آبرو توش حرفه اولو ميزنه متاسفانه.
بين اون همه ظرفي كه شكست،بين اون همه جيغي كه زدم و دعوايي كه داشتم حرف هاي زيادي رو زدم كه نبايد.
انگار هر لحظه اوضاعه روحيم بد تر ميشد
مامان بابارو از دره خونه ميكرد بيرونو من اصرار داشتم كه بمونه،كه ببينه منو به چه روزي انداخته
اونقدر جيغ زده بودم كه به سختي صدام شنيده ميشد
بابا هم فقط نگاه ميكرد
گفتم كاري كردي كه من مواد ميكشم ميفهمي؟
نگاه ميكرد
گفتم هر شب به فكره اينم كه يا بميرم يا برم
نگاه ميكرد
فحش ميدادم
فقط نگاه ميكرد..آروم درو بست و رفت بيرون
لباس پوشيدم و از خونه رفتم
تا شب برنگشتم
نرفته بودم كه ديگه برنگردم،ميدونستم كه رفتن به اين راحتي ها نيست
از اون روزا خيلي وقت نيست كه ميگذره،حداقل براي من خيلي وقت نيست چون تمامش رو يادمه
و گاهي دلم براي خودم ميسوزه،براي مني كه تنهايي شرايط رو عوض كردم و انگار همه از خدا خواسته نياز به اين تغيير داشتن فقط بارش بايد روي دوشه من مي افتاد..بذار بيوفته،مهم نيست.
برچسب:
نویسنده: نیکان امینی