خرید بک لینک

درباره سایت

71 •

امکانات وب

ظاهرا اونقدرها هم كه فكرش رو ميكردم اوضاع خوب نشده بوده

فقط همه چيز پنهاني و دور از چشمم اتفاق مي افتاده

مدام آمارم رو از اينو اون ميگرفتن و من روحم هم خبر نداشت از چيزي

تمامه اتفاقات باز هم آوار شدن روي سرم

حالم خوش نيست

نميدونم بايد چيكار كنم

نرمال نيستم

اينبار مطمئنم كه نرمال نيستم

اونقدر با حرفهاشون آتيشم زدن كه ليوانو پرت كردم توي دره اتاق

بعد وحشيانه رفتم سمته شيشه خوردِها

كشيدمش روي دستم چند بار

هر بار محكم تر

نه دردي رو حس ميكردم نه سوزشي حتي

خوني هم ديده نميشد

افتاده بودم به جونه دستام

ميخواستم بهش بفهمونم مردن براي من هيچ مفهومي از ترس رو به همراه نداره

از اين جسم خلاص ميشم و ميرم توي يك جسمه ديگه شايد اصلا وقتش رسيده باشه

اما نرسيده بود

خراشها سطحي تر از اوني بودن كه صدمه اي به رگم بزنن

خون شروع به جوشيدن كرده بود

تمامه خراشها سر باز كرده بود

و من هاج و واج به دستهام زل زده بودم

از وحشت جيغ ميكشيدم

نبايد اين اتفاق مي افتاد

كي اينقدر كنترلم رو از دست داده بودم؟نميدونم

حالا به اون چي بگم؟

با اين دستهاي پر از خراش بهش چي بگم؟

بگم كاره من بوده؟نه نبايد هيچي بدونه

هيچكس نبايد بدونه

جز ما سه نفر كه اونجا حضور داشتيم

من

مامان

بابا

لعنت به اين واژهاي نامفهوم ازشون متنفرم

پيشرفته من براشون بزرگترين خطره چون ميدونن از دستم ميدم

و حالا دارن خودشون رو به آب و آتيش ميزنن تا جلومو بگيرن

اما ديگه امكانش نيست

من اين روزها از هيچ كس و هيچ چيز نميترسم

+موكلِ عزيزم ميدونم كه خيلي وقته رفتي،ديگه حست نميكنم

ببخش كه مايوست كردم

ببخش...

برچسب: نویسنده: نیکان امینی تاريخ: شنبه 17 فروردين 1398 ساعت: 8:46

صفحه بندی