خرید بک لینک

درباره سایت

71 •

امکانات وب

زمستونه اما من آفتابي ترين روزهاي اين ساله كذايي رو ميگذرونم

سالي كه با گريه و دعوا شروعش كردم

بيمارستان رفتم

افسردگي گرفتم

فرار كردم

اما حالا رو ببين

ميگفتن موقع تحويله سال هر حالي باشي تا آخرش همون حالي

روزه تحويله سال از اتاق بيرون نيومدم،تو تاريكي تا شب دراز كشيدم

با بابا قهر بودم و و.يد ميكشيدم اون موقع ها

١١ماه از اون روز ميگذره

اين حرفها همش خرافات بود

حالا بابا هرروز به اجبار منو ميبوسه و تو چشماش ميبينم كه چقدر بهم افتخار ميكنه

هرروز بيرون از خونه ميگذره و فقط موقع خواب ميرم تو اتاقم

حاله روحيم خوبه و كمتر از هميشه عصبي ميشم

مهم تر از همه يكي تو زندگيم هست اين روزا كه ١١ماهه پيش يه غريبه بود

اما حالا بيشتر از هركسي ازم خبر داره

دلم براش تنگ ميشه

گاهي هم دلم ميخواد نباشه اصلا،ميترسم از وابستگي،از روزاي سياه كه شايد باز برگردن

ميترسم

ولي من هنوز به پيشنهادش جواب ندادم

شايد چند ماهه ديگه

اينجوري بهتره نه؟

برچسب: نویسنده: نیکان امینی تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 21:30

صفحه بندی