براي مسابقه با مدرسه هاي مختلف آماده شده بوديم
از صبح گوشيش خاموش بود،امتحانه قلم چي داشت
اون روزا به خودم اجازه نميدادم براي دلتنگي و نبودنه كسي گريه كنم
بغض ميكردم اما گريه نه
گوشيم رو تو كولم قايم كردم و بين هر تايمه استراحته بازي ميدوييدم و چكش ميكردم
اما نه خبري ازش نبود
تو دلم بهش كلي فحش دادم،احساس ميكردم غرورم زخمي شده،احساس ميكردم منو گذاشته و رفته
مسابقه رو برديم،فقط دلم ميخواست بهش خبر بدم كه برديم،كه برنده شديم
تو راهه برگشت برف ميباريد،توي ون بوديم
سرمو گذاشتم رو پايه هانيه و گوشيو گرفتم جلوم
اشكم سرازير شد،سريع با آستينم پاكش كردم و گوشيو گذاشتم تو كيفم
كاملا اون صحنه يادمه،صندليه طوسيه ون جلوي ديدم بود و كولمو محكم بغل كرده بودم
رسيدم خونه،جمعه بود از همون جمعه هاي كذايي
تا دو روزه بعد ازش خبري نشد
از مدرسه اومدم خونه و خوابيدم
بيدار شدم ساعت ٦يا ٧ غروب بود
پرده ي اتاقمو كشيده بودم كنارو پاهامو جمع كرده بودم تو شكمم،گوشي هم جلوي پام بود
زنگ خورد،خودش بود
پريدم رو گوشي اما جواب ندادم،برعكسش كردم و گذاشتمش جلوي پام
"بذار زنگ بزنه بازم."
باز زنگ زد
"دو روزه كه نبوده جوابشو نده،بذار بيشتر زنگ بزنه."
دوباره و دوباره زنگ زد
جواب دادم،كاش يادم بود كه دقيقا چي گفتيم
گفت سره آزمون دلش برام تنگ ميشه و مياد مسيج بده،گوشيو ميبينن و ازش ميگيرن،باباشو به بدبختي ميبره مدرسه و بالاخره موفق ميشه گوشيشو پس بگيره بعد از دو روز:)
با تك تكه سلولام دلم احساساته حقيقي ميخواد ميفهمي؟
نبشه قبر ميكنم كه چي بشه؟
كه ب.گا برم نه؟
همين الانشم رفتم.
برچسب:
نویسنده: نیکان امینی