خرید بک لینک

درباره سایت

71 •

امکانات وب

عضو تيمه بسكتباله مدرسه بودم همون هشت سال پيش

براي مسابقه با مدرسه هاي مختلف آماده شده بوديم

از صبح گوشيش خاموش بود،امتحانه قلم چي داشت

اون روزا به خودم اجازه نميدادم براي دلتنگي و نبودنه كسي گريه كنم

بغض ميكردم اما گريه نه

گوشيم رو تو كولم قايم كردم و بين هر تايمه استراحته بازي ميدوييدم و چكش ميكردم

اما نه خبري ازش نبود

تو دلم بهش كلي فحش دادم،احساس ميكردم غرورم زخمي شده،احساس ميكردم منو گذاشته و رفته

مسابقه رو برديم،فقط دلم ميخواست بهش خبر بدم كه برديم،كه برنده شديم

تو راهه برگشت برف ميباريد،توي ون بوديم

سرمو گذاشتم رو پايه هانيه و گوشيو گرفتم جلوم

اشكم سرازير شد،سريع با آستينم پاكش كردم و گوشيو گذاشتم تو كيفم

كاملا اون صحنه يادمه،صندليه طوسيه ون جلوي ديدم بود و كولمو محكم بغل كرده بودم

رسيدم خونه،جمعه بود از همون جمعه هاي كذايي

تا دو روزه بعد ازش خبري نشد

از مدرسه اومدم خونه و خوابيدم

بيدار شدم ساعت ٦يا ٧ غروب بود

پرده ي اتاقمو كشيده بودم كنارو پاهامو جمع كرده بودم تو شكمم،گوشي هم جلوي پام بود

زنگ خورد،خودش بود

پريدم رو گوشي اما جواب ندادم،برعكسش كردم و گذاشتمش جلوي پام

"بذار زنگ بزنه بازم."

باز زنگ زد

"دو روزه كه نبوده جوابشو نده،بذار بيشتر زنگ بزنه."

دوباره و دوباره زنگ زد

جواب دادم،كاش يادم بود كه دقيقا چي گفتيم

گفت سره آزمون دلش برام تنگ ميشه و مياد مسيج بده،گوشيو ميبينن و ازش ميگيرن،باباشو به بدبختي ميبره مدرسه و بالاخره موفق ميشه گوشيشو پس بگيره بعد از دو روز:)

با تك تكه سلولام دلم احساساته حقيقي ميخواد ميفهمي؟

نبشه قبر ميكنم كه چي بشه؟

كه ب.گا برم نه؟

همين الانشم رفتم.

برچسب: نویسنده: نیکان امینی تاريخ: سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت: 5:03

صفحه بندی